Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
صادقانه از تو

باز هم همان روش نشستن همیشگی. تنهایی نشسته ای، دست راستت یک سیگار، بین هر نفس یک بار سیگار را به لبهایت نزدیک می کنی و ریه هایت را از دودی پر می کنی که می دانی خیلی ضرر دارد. ولی تو به این فکر نمی کنی، تو داری به حرفهای دیگران فکر می کنی. دیگرانی که بعضی هایشان برایت مهمند، بعضی هایشان عزیز و بعضی هایشان هم .... نه تو از کسی متنفر نیستی. بلد نیستی متنفر باشی. بلد نیستی از کسی چیزی به دل بگیری. ولی افرادی هستند که از تو چیزی به دل گرفته اند، افرادی که نمی خواستی، افرادی که نمی دانستی. ولی خب باز هم شده همانی که نباید. یک نفس را به سرعت و با قدرت بیرون می دهی اندکی سرت را به عقب پرت می کنی مدتهاست که اینگونه پوزخند می زنی، پوزخندی که لبخندی به همراه ندارد.

همین جاست که به تو می گوید که به دیگران فکر نکنی چون فقط خودت مهمی. ولی نمی داند که تو نمی توانی، نمیتوانی چون دوستشان داری، نمی توانی چون نمی خواهی بتوانی بدون آنها زندگی کنی. آنهایی که حرفت را نفهمیدند، آنهایی که بغضت را ندیدند. بغضی که در گلویت گیر کرده است. بغضی که هر قدر هم به آن بخندی، هر قدر هم مسخره اش کنی باز هم هست، باز هم راه گلویت را می گیرد. بغضی که هیچ وقت نمی ترکد چون تو یک مرد هستی و مرد هم که گریه نمی کند. مرد باید سنگ زیر آسیاب باشد، آسیابی که خیلی هم سنگین نیست.

پس بخند، بخند به دنیایی که فقط زیبایی داردو بخند به دوستانی که دوستت دارند و دوستشان داری و نگو دیگر از آنچه آزارت داد، از آنچه ناراحتت کرد. و اینجاست که از ته دل می خندی و قهقهه می زنی و اینجاست که حواست به پیرمردی جلب می شود که احمقانه به تو خیره شده است و تا نگاهش می کنی سرش را پایین می اندازد. شاید او فکر می کند که تو دیوانه ای ولی نه ... من می دانم که تو دیوانه نیستی. تو فقط داشتی با من حرف می زدی، چون کس دیگری را نداری، کس دیگری را نداری که حرفت را بفهمد، کس دیگری را نداری که جای تو گریه کند.

نترس، نترس از اینکه آن پیرمرد راجع به تو چه فکر می کند. بخند، بخند هرچند خنده تلخ تو از گریه غم انگیزتر است.