در کنار آبشار زیبایی نشسته بودیم و لباسها خیس بود. چای داغ حاضر شده بود و همرهان در حال نوشیدن بودند لکن من را به پیرامون، پیاله ای به جهت صرف موجود نبود. سرما سخت فشار می آورد و توان مقاومت نداشتم لذا بی اختیار دست به هدف کنسرو خالی ماهی دراز کردم تا شاید جرعه ای از آن چای، من را نصیب گردد. شاید باور نشود که هنوز این دست که اکنون قلم در آغوش دارد کنسرو خالی را لمس نکرده بود که غریوی هولناک از شیرزنی اینچنین برآمد که : " کجایید!، که آقا به منظور جلب توجه، انجام خفن بازی و کسب شهرت، قصد نوشیدن چای در کنسرو خالی را دارد."
چه بگویم که خدا نصیب گرگ بیابان چنین ضربتی را نکند، قلب رئوف و خسته امیر آنچنان از تیغ برنده زبان آن بانو زخم خورد که در آن شرایط نابرابر، اصلا یارای پاسخ گفتنش نبود. هرچند بسیار برای فرار از آن منجلاب دست و پا زدم لکن هرچه می گذشت زهر آن شمشیر بیشتر مؤثر می افتاد و بیشتر فرو می رفتم. لا جرم طوقۀ شکست بر گردن انداختم و مرهمِ فراموشی به روی زخم نهادم.
تا اینکه ساعتی پیش مشاهده کردم که آن بانو نه تنها به وارد کردن آن زخم کاری کفایت نکرده بلکه به پاشیدن نمکِ کامنت نیز همت ورزیده است. از آن لحظه که چنین ناجوانمردی ای را ناباوانه نگریستم، ندای درون به بلندای توانش فریاد می زند که: "ای امیر، چه نشسته ای که ضربت خورده ای آن هم از جنس ضعیف. برخیز و به کین خواهی از آن زخم، چنان سپاهی از واژه ها فراهم کن که رجز خوانان را زبان در دهان بخشکد و سخنوران بی اختیار به تحسین بایستند".
باور نمی کنید اگر بگویم که در لحظه ای که قلم اولین واژه را می نگارید، نا خودآگاه آنچنان دگرگون شدم که تاب نگاهداری قلم در دستم را نداشتم. از آسمان اینگونه به وجود ضعیفم الهام شد که: " مگر نگفتیم ((الرجل قوامون علی النسا)). ای امیر دست از نوشتن باز دار و جنس مونث را ترحم کن که نا آگاهانه سخن می ورزد، ضعیف است و نحیف و او را قدرت برابری نیست. او را زبانی دراز داده ایم که خود نیز از چنین اشتباهی نادمیم". با دیدن چنین لابه ای آن هم از پروردگار عالمیان به هر آنچه که دوست دارم قسم خوردم که زین پس جز برای جنس مذکر، دست به شمشیر زبان نگیرم.



