خدمت بارگاه ملکوتی حضرت حق
با سلام و عرض شرمندگی از تقصیرات بسیار و گناهان بیشمار
بنده همان به که ز تقصیر خویش روی به در گاه خدای آورد
ور نه سزاوار خداوندیش کس نتواند که به جای آورد
خدایا بارها و بارها ایمان آوردم. بارها و بارها با تمام وجودم تو را خواندم ولی جوابی ندادی. خدایا اگر هستی که می دانی چه شبها تا صبح عبادت کردم چه نمازهایی که در تاریکی با حضور کامل قلب خواندم ولی ندیدم آن عشقی که عرفا از آن دم می زنند. خدایا به خودت قسم می خورم که ندیدم آنچه می گویند زیباییست، ندیدم آنچه می گویند اطمینان قلب است، ندیدم جزهمان که تلقین است همان که باشی یا نباشی تاثیر خودش را می گذارد . با خودم گفتم شاید من گنهکارم و تو جوابم را نمی دهی، ولی مگر نمی گوید:
کرم بین و لطف خداوندگار گنه بنده کردست و او شرمسار
خدایا چند بار می خواهی مرا ناامید کنی. چند بار مرا از در خانه خودت می رانی. چند بار ایمان بیاورم و بعد در خانه ات این بیت حافظ را از ته دل بخوانم:
یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست آنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود
بچه تر که بودم فکرمی کردم تو شبیه یک ابر بزرگ هستی که دو تا دست ابری کوچک دارد و چشم و دهانی که همیشه خندان است و بینی(یادم نیست بینی داشتی یا نه). ولی بزرگتر که شدم گفتند که خدا دیدنی نیست، شنیدنی نیست، اندام ندارد، پدرو مادر ندارد، فرزند ندارد و ... ولی از رگ گردن به تو نزدیکتر است. هرچه فکر می کنم اینها که می گویند به همان اندازه که نزدیک است به همان اندازه هم دور است چون به همان اندازه که همه چیز است به همان اندازه هم هیچ چیز نیست. خدایا مدتی است که تصمیم گرفتم تورا ترک کنم و دیگر سراغت را نگیرم. از این به بعد برای من خدا همان ابریست که همیشه می خندد.




