خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
نامه ای به خدا

خدمت بارگاه ملکوتی حضرت حق

با سلام و عرض شرمندگی از تقصیرات بسیار و گناهان بیشمار

بنده همان به که ز تقصیر خویش      روی به در گاه خدای آورد

ور نه  سزاوار  خداوندیش                کس نتواند که به جای آورد

 

خدایا بارها و بارها ایمان آوردم. بارها و بارها با تمام وجودم تو را خواندم ولی جوابی ندادی. خدایا اگر هستی که می دانی چه شبها تا صبح عبادت کردم چه نمازهایی که در تاریکی با حضور کامل قلب خواندم ولی ندیدم آن عشقی که عرفا از آن دم می زنند. خدایا به خودت قسم می خورم که ندیدم آنچه می گویند زیباییست، ندیدم آنچه می گویند اطمینان قلب است، ندیدم جزهمان که تلقین است همان که باشی یا نباشی تاثیر خودش را می گذارد . با خودم گفتم شاید من گنهکارم و تو جوابم را نمی دهی، ولی مگر نمی گوید:

کرم بین و لطف خداوندگار               گنه بنده کردست و او شرمسار

 

خدایا چند بار می خواهی مرا ناامید کنی. چند بار مرا از در خانه خودت می رانی. چند بار ایمان بیاورم و بعد در خانه ات این بیت حافظ را از ته دل بخوانم:

یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست        آنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود

 

بچه تر که بودم فکرمی کردم تو شبیه یک ابر بزرگ هستی که دو تا دست ابری کوچک دارد و چشم و دهانی که همیشه خندان است و بینی(یادم نیست بینی داشتی یا نه). ولی بزرگتر که شدم گفتند که خدا دیدنی نیست، شنیدنی نیست، اندام ندارد، پدرو مادر ندارد، فرزند ندارد و ... ولی از رگ گردن به تو نزدیکتر است. هرچه فکر می کنم اینها که می گویند به همان اندازه که نزدیک است به همان اندازه هم دور است چون به همان اندازه که همه چیز است به همان اندازه هم هیچ چیز نیست. خدایا مدتی است که تصمیم گرفتم تورا ترک کنم و دیگر سراغت را نگیرم. از این به بعد برای من خدا همان ابریست که همیشه می خندد.

 

سفیه

بیشتر از ۱ سال پیش علی آقا اینو برای من خوند.

قابل توجه من و کسانی که مثل من فکر! می کنند.

"وإذا قیل لهم ءامنوا کَمآ ءامن الناس  قالوا أنؤمن کمآ ءامن السفهآء  ألا إنهم هم السفهآء ولکن لا یعلمون"

و چون به آنها گفته شود:" همانگونه که مردم ایمان آوردند شما هم ایمان بیاورید". می گویند: "آیا همانگونه که کم خردان ایمان آورده اند ایمان بیاوریم؟". هشدار که آنان همان کم خردانند، ولی نمی دانند.(13 بقره)

مبارزه علیه مذهب

دیروز در خانه پدربزرگ با کتابی به نام بازشناسی قرآن برخورد کردم. کتاب در خارج از کشور به چاپ رسیده بود، مؤلفی به نام دکتر روشنگر(لقب مؤلف بود) داشت و طبق معمول هدفی نداشت جز کوبیدن اسلام و تلاش برای بدنامی آن. خوشبختانه این کتاب نیز مانند بسیاری از دیگر نمونه هایش منطق بسیار ضعیفی داشت و جواب دادن به آن خیلی دشوار نمی نمود.دو مورد در رابطه با این موضوع:

1.      متاسفانه با وجود این که جنبش های ضد دین در حال افزایش هستند، روحانیون محترم ما هنوز اندر خم کوچۀ "قال باقر و قال صادق" مانده اند و از کنار مبارزات ایدئولوژیکی با فتوای پاک کردن صورت مسأله می گذرند، در صورتی که اکثر این جنبش ها از پشتوانه علمی و منطقی چندانی برخوردار نیستند. جوابهای علمای عزیز! هم متاسفانه آنچنان سرشار از کلمات و جمله های متعصبانه است که حتی خواننده بی طرف را هم وادار به جبهه گیری می کند.

ضمنا نباید از یاد برد که دلیل بیشتر این جنبش ها همین روحانیون به ظاهر مسلمان هستند که در این گیرو دار مبارزات ضد مذهبی، به دنبال انحصارطلبی و چپاول مردم بدبختشان می باشند.

2.      یکی از بزرگترین شیپورهایی که اینگونه افراد در آن می دمند، مسائل حقوق زن در اسلام و تعدد زوجات پیامبر است که البته روش تخریب خوبی است چرا که زنان مظلومان همیشگی تاریخند و طرفداری از آنان یعنی جلب نظر نیمی از انسانها که بر نیمه دیگر خیلی هم کم تأثیر نمی گذارند!. مسأله حقوق زن در اسلام که بحث تازه ای نیست و من هم نه جرأت و نه فرصت  نوشتن درباره آن را دارم. در مورد توهین به محمد، آخرین پاراگراف مقاله ای از علی شریعتی به نام "زن در چشم و دل محمد" را در زیر می آورم:

 

"من هرگاه که بیاد خانه و زندگی محمد می افتم که جوانی و کمال را با بیوه زنی پنجاه تا هفتاد ساله گذراند و در پیری با بیوه زنانی جا افتاده و بچه دار، چون ام سلمه و زینب دختر خزیمه " مادر بینوایان" و بخصوص حفصه سرکرد و خانه اش آن بود و خوراکش آن، نمی توانم از افسوس خودداری کنم که محمد می توانست زنانی زیباتر از آنها داشته باشد و زندگی ای بهتر از این و نیز هر گاه که سخنان نویسندگان را می خوانم که از شهوترانی محمد سخن می گویند و از حرمسرای محمد، نمی توانم از شرم پریشان نوشم که یک انسان، حتی نویسنده، تا کجاها می تواند ننگین شود و به خاطر مصلحتی زشت سیمای حقیقتی زیبا را که فخر انسان است وسرمایه تاریخ به چنین پلیدی ها بیالاید! "

ارتوپد

نه ما مشکل داریم! اصلا هیچ وقت این مملکت درست نمیشه!

بعد از اینکه به میمنت و مبارکی، برنامه مفرح و شادی بخش بند عیش به سرپرستی سرکار علیه خانم نژ به پایان رسید. اینجانب ضمن مراجعت به خوابگاه تصمیمی مبنی بر عدم رویت دکتر را اتخاذ کردم. متاسفانه صبح روز بعد به دلیل ورم شدید خدمت دکتر عمومی کلینیک ۱۶ آذر همراه جناب مستطاب مهرداد خان رسیدیم. دکتر پس از فشارهای زیاد، اینجانبان را به سمت رادیولوژی هدایت کردند. دکتر رادیولوژیست به دلیل شلوغی کار، گرفتن پرتره از مچ پای بنده را بسیار سرسری انجام دادند و پس از اعتراض بنده نیز به گونه ای به بنده نگرستید که عاقلان به سفیهان.

ناچار دوباره خدمت آقای GP رسیدیم. ضمن افاضات بسیار زیاد و گهربار ایشان، این بنده حقیر درخواست وقت برای دکتر ارتوپد نمودم. متاسفانه اینگونه برآمد که لحن بنده بدون قصد و غرض خاصی باعث کور شدن نطق آن طبیب عزیز گردیده است . خلاصه این که دکتر عمومی به تنهایی می خواست نسبت به معالجه اینجانب اقدام کند که بنده رخصت نداده ام.

علی ای حال دکتر ارتوپد هم که با جناب مهدوی خدمتشان رسیدیم خیلی حالشان خوب نبود و احتمالا همسرشان از رفتن به خانه مادر شوهر امتناع ورزیده بودند. پس ایشان نیز به فشار محکمی به پای بنده قناعت کردند و ...

امروز به بیمارستان چمران شیراز رفتیم تا این پای صاحب مرده را به گچ آمیزش دهیم. عزیزی را آنجا آورده بودند که دچار یک فقره تصادف اتومبیلی گشته بودند و شکستگی باز داشتند. خلاصه اینکه آن عزیز با آن همه درد یک ساعتی در اورژانس بدون حتی یک مسکن معطل رزیدنت مربوطه بودند تا تشریف فرماییشان حاصل گردد.

در آخر اینکه غرض از ارائه این پست این بود که "دردم نهفته به ز طبیبان ایرانی"