پرندۀ سیاه قدرت بالهای نیرومندش را به رخ جاذبه میکشد و با دو ضربه متوالی بر هوا، سرعت فرارش از زمین را افزایش می دهد. بدون شک این نقطه بالاترین ارتفاعیست که تا کنون تجربه کرده است. گرچه بسیار شجاع می نماید ولی غرور او را تا این ارتفاع بالا کشانده است، غروری که خطر را به ذلتِ باختن ترجیح می دهد. چند روز پیش را به خاطر می آورد، وقتی که او قوی ترین بود و جفتش زیباترین . ولی حالا رقیبی دارد، رقیبی که انگار از پیروزی خود کاملاً مطمئن است. پرندۀ سیاه اکنون به نقطه اوج رسیده، به سرعت بالهای خود را می بندد و اندام زیبایش را مغلوب جاذبه می کند. سقوطی شگفت انگیز، تحسین برانگیز و البته کمی هم غمبار، چرا که اینبار باید خیلی بیش از پیش به زمین نزدیک شود. شاید چشمان خیلی دقیق بتوانند اثرات ترس را در لرزش اندامش ببینند.
پرندۀ سفید بر بالای درخت بلندی بالهایش را بسته و بی حرکت ناظر است، ناظر پیکار ترس و غرور در چشمانش، ترس برای از دست دادن جفت دیرین و غرور که مانع بیان این ترس است، غروری که حفظ ارزش خود را از به خطر انداختن جان جفت، والاتر میداند. غروری که مانع ابراز علاقه به جفتش شده است، هرچند شاید ابراز علاقه هم نمی توانست پرندۀ سیاه را از این کار باز دارد.
خونسردی در اندام پرندۀ رقیب به راحتی قابل مشاهده است.بر روی شاخه دیگری از درخت نشسته و بالهایش را به نشانه آرامش باز کرده است. حتی چشمان بی بصیرت هم درخشش اعتماد به نفس را در چشمانش می بینند.بی اعتنا به پرندۀ سیاه فقط به پرندۀ سفید نگاه می کند.
و چقدر زیباست اشکِ ندامت در چشمان خیرۀ پرندۀ سفید وقتی شاهد به خاک و خون کشیده شدن اندام جفت گذشته اش است.شاید …




