یه کم تند نوشتم ولی دلم نیومد سانسورش کنم
به نام بشر که محکوم به پذیرفتن آزادیست
همسر عزیزم سلام
بانوی من بالاخره روزی من از این دنیا خواهم رفت و تو تنها خواهی شد.
بانوی من آن روز خیلی هم دور نیست .
بانوی من یادت می آید آن روز که مأموریت داشتم و می خواستم با تو خداحافظی کنم، و می دانستم که می خواهی زودتر من بروم پس ملتمسانه از تو تقاضا کردم که لااقل بعد از من اندکی صبر کنی (شاید من برگشتم) و بعد پیش معشوق خود بروی.
بانوی من یادت هست اولین باری که یکدیگر را دیدیم .یادت هست که من آن موقع ها توی پارک سیگار می کشیدم و سر خود را بالا می گرفتم و دود را حلقه حلقه بیرون می دادم و تو آمدی و گفتی:ببخشید آقا شما چقدر خوشگل سیگار میکشید. و من هم چون تازه از شهرستان آمده بودم و کلمه خوشگل را تا به حال از دهان هیچ دختری نشنیده بودم و هرگز حتی فکر هم نمی کردم که لبهای یک دختر ممکن است تا این حد بنفش باشد، با همان نگاه اول یک دل نه صد دل عاشق تو شدم و یادت هست که می گفتیم این عشق همان عشق واقعی است که توی کتاب ها می نویسند. یادت هست که تو چقدر فداکاری کردی پسری چون من را پذیرفتی که پدرم حتی اسم اسپینوزا را هم نمی توانست درست تلفظ کند! . پدرم می گفت تو بی پدر و مادری ولی پدربزرگم اصرار داشت که پانزده،شانزده تا پدر داری و من از همین تناقض ساده به حماقت بچه گانه خانواده خود خندیدم و برخلاف نظر آنها با تو ازدواج کردم. یادت هست مادرم می خواست دخترعمه ام را برایم بگیرد و من به او گفتم که ابروهای دخترعمه ام به هم وصلند که هیچ، تازه لب هایش هم بنفش نیست.یادت هست دخترعمه ام چقدر ناراحت بود و تو به او گفتی:عزیزم زنها باید به خودشون برسن.و چه عروسی مسخره ای بود که تمام ایل ما تویش بودند و من چقدر از تو خجالت کشیدم چرا که فرهنگمان خیلی با هم فرق داشت و تو حتی پدرت هم توی عروسی نیاورده بودی. تو با وجود همه اینها با منی ساختی که حتی حوصله کار کردن را نداشتم و فقط حالم برای نوشتن مساعد بود و چون قلمم بسیار خوب بود(مادرم همیشه می گفت) فکر کردم که شاید همین نوشتن کفاف زندگی کوچک و بی دغدغه ای که تو میگفتی را بدهد.
بانوی من یادت هست از دورانی که با هم برفراز قله های بزرگ، توی دل جنگلهای پهناور شمال و در کنار ساحل خلیج همیشگی فارس فریاد می زدیم که ای ایران دوستت داریم و تو می گفتی که مرا از ایران هم بیشتر دوست داری و من می فهمیدم که در دلت این نبود ولی چه می شد کرد که من می دانستم امروزه دوست داشتن به معنای تصاحب نیست و درک کرده بودم که دنیا دیگر فرق کرده است. ولی نمیدانم برای چه اینها را میگفتی شاید جو طبیعت تو را می گرفت و ناگهان به فرهنگ احمقانه پدرانمان در گذشته می رفتی.ولی هر چه بود من آن لحظات را دوست داشتم.
بانوی من یادت هست به من یاد دادی که تنها چیزی که خواستنی است نجات بشر و آزادی اوست و من فهمیدم که دین برای تصاحب جان و مال و ناموس ما آمده و نتیجه ای جز بدبختی و فقر برای ما به ارمغان نمی آورد. یادت هست با هم به مهمانی های ضد دین می رفتیم و تو از آن نوشدنیهای تلخ می خوردی که من هیچ وقت نتوانستم به آنها لب بزنم چون حتی بویش را هم نمی توانستم تحمل کنم . همانجا بود که آن پسر را دیدی که هم قدش و هم موهایش از من بلندتر بود و با او رقصیدی.شب که راجع به او با تو صحبت کردم، مرا روستایی عقب افتاده خواندی و حرفهایی زدی که معنیش این بود که روشنفکر حق ندارد از رقصیدن زنش با پسر دیگری ناراحت شود و یادت هست که گفتی چقدر به داشتن شوهر روشنفکری چون من افتخار می کنی. من به این فکر کردم که این روشنفکری که تو میگویی چقدر شبیه به آن آخرالزمانی است که مادربزرگ می گفت، زن فهمیده ای بود فقط خیلی قدیمی یا به قول تو اُلدفَشِن فکر می کرد. آن جمله ژان پل سارتِر(یادت هست چقدر روی کسره سارتِر تمرین کردیم) را هنوز یادم هست که می گفت روشنفکران محکوم به تنهاییند و تو برای همین بود که بیشتر وقتت را با من نمیگذراندی. چه دوران خوبی بود چقدر در تنهایی کانت، نیچه و... خواندم.
بانوی من یادت هست آن روز که من توی تاکسی از شنیدن بیداد استاد شجریان آنچنان ناراحت شدم که بالا آوردم و تو خوشحال شدی که همسرت طاقت شنیدن موسیقی سیصد،چهارصد سال پیش را ندارد .یادت هست که من گفتم شاید از غذای مدیترانه ای است که توی جدیدترین رستورانی که دوستت معرفی کرده خوردیم وتو خیلی ناراحت شدی . بعد من گفتم که غذای روشنفکران باید ساده باشد ولی تو خندیدی و گفتی :بچه دهاتی من روشنفکر بودنو بهت یاد دادم. این اولین باری بود که من با تو مخالفت کردم و گفتم: بهتره با همون دوست پسر خوشگلت به این رستورانها بری . تو من را به بی غیرتی متهم کردی و من تعجب کردم که چطور تو نمی دانی یک روشنفکر نمی تواند غیرت داشته باشد وقتی بر سر مقبره فروید فاتحه خوانده است.از آنجا به بعد بود که من فهمیدم تو و امثال تو هم ادعای روشنفکری دارید و خودتان کاملاً آن را درک نکرده اید . از همان زمان بود که به تو آزادی کامل دادم، چون دیگر می دانستم که ازدواج صرفاً یک مسأله رسمی است که صمیمیت و تعهد از آن حذف شده است.فکر می کنم همان روزها بود که من درباره دوست پسرت با تو صحبت کردم و تو نمی توانستی باور کنی که این من هستم که می گویم دردنیای امروز به جز ازدواج زن و مرد مدلهای دیگرش هم پذیرفته شده (تویی که خودت چشم مرا به روی حقیقت باز کرده بودی). هرچند شیر مادرم برایم حرام شد ولی من دیگر به این خرافات هزار و چهارصد ساله اعتقاد نداشتم. یادت هست تو هم چقدر عصبانی بودی و من فقط گفتم همانطور که من تو را آزاد می گذارم تو هم باید همین رفتار متقابل را داشته باشی چرا که ما هر دو انسانیم آن هم از نوع روشنفکرش.
بانوی من اکنون که این نامه را برای تو می نویسم دو هفته ای است که دیگر در بیمارستان به ملاقاتم نمی آیی و من در آستانه مرگ فقط به این فکر می کنم که دلم برای نماز خواندن مادرم، عصبانیت های پدرم و حتی دخترعمه ام که شاید از تو زیباتر بود،تنگ شده. نمی دانم مرا چه شده، ولی گاهی اوقات به این می اندیشم که کاش فکرم تاریک مانده بود تا حداقل در این روزهای آخر یک نفر ملاقات کننده داشتم.



