برو ای دلبر زیبا، تو ز من بیزاری در پی آن رخ زیبا دل سنگین داری
دوش جانم به در آمد ز ستمکاری چون دیدم سر گیسوی تو در دست سپهسالاری
دیده ی هر کس و ناکس به تنت روشن شد نام تو زینت و زیب سر هر بازاری
کام دادی به جهان از لب شیرین خودت نوبت ما که رسیده، سر و پا انکاری؟
جام در دست من خسته و غمگین خالیست چون که ساقی به گدای تو ندارد کاری
گرچه چون گل به دل عالم و آدم رفتی لیک در چشم من اکنون صنما چون خاری
به خدا ارزش این دل تو ندانی، گم شو تو همان به که شدی بازی هر طرّاری
دل بی رنگ خودم دوش رهاندم ز تو تا می گلگون خدا گشت ز قلبم جاری
غم دلبر مخور ای "مهر" اگر فهم نکرد که "امیر" آید و گوید به چه خوش اشعاری
تاریخ: ۲۱ خرداد ۸۷



