جمعه
نور از لای کرکره پنجره اتاق اندک اندک وارد می شود و حرکت می کند وقتی روی چشمانش می افتد انگار صدایش کرده باشند تکانی می خورد و غلت می زند ، پشتش را به پنجره می کند،خورشید باز هم خوابش را به هم زده است. نه .... دیگر نمی تواند بخوابد،حیف شد خواب جالبی بود تازه به قسمت های خوبش رسیده بود.روی تخت بلند می شود به نظر می رسد هنوز در فکر خواب دیشب است.منتظر است در اتاق باز شود ،مادرش وارد شود و بگوید که صبحانه حاضر است.چقدر خوب است مادر، چرا همیشه صبحانه زودتر از ما از خواب بیدار می شود! دستانش را بالا می برد ،کش .قوسی به خود می دهد و خمیازه ای می کشد ، نه .....مادر هنوز نیامده است،دستش را دراز می کند،ساعت را از روی میز کنار تخت بر می دارد چشمانش را می مالد تا بتواند خوب ساعت را ببیند .9:00 ، نه امکان ندارد مادر تا این ساعت خوابیده باشد،چقدر دیر است،شاید آمده و دلش نیامده او را از خواب بیدار کند،آخر امروز جمعه است،دیشب تا دیر وقت مشقهایش را می نوشته ،از جایش بلند می شود، در اتاق نیمه باز است آن را کاملاً را باز می کند، بیرون تاریکتراز داخل اتاق است.انگار محیط خانه مرده است هیچ صدایی شنیده نمی شود،کمی نگرانی را می توان از روی چهره اش خواند،شاید حتی جرات تمرکز روی آنچه الآن در فکرش می گذرد را ندارد.هیچ بویی درخانه نمی آید،دلش نیمرو با کره می خواهد.نکند مادر ...،نه .... پس چرا هنوز بیدار نشده ،اجازه فکر کردن به خودش نمی دهد.اتاق مادر درش بسته است لحظه ای مکث می کند،در را باز کند یا نه،باز می کند، .....این که اتاق مادر نیست!.....دیگر از دستش در رفته که این چندمین جمعه است که توی خوابگاه می خوابد ولی توی خانه بیدار می شود!



