تصمیم داشتم نوشته ای با عنوان"تقریرات جدی اندر مقولات مسخره" رو در وبلاگ بزنم ولی خوشم نیومد که تو بخونیش(با شما نیستم!)،یعنی دیدم که خیلی دیگه درون خودم رو به بیرون میریزم و دیگه گندش در میاد و بله دیگه.یه شعرم داشت که یه بیتشو که کلا با موضوع ربطی نداره مینویسم:
آن نصایح که تو دادی زاهد همه در چشم خدا تزویرند
یه بیت دیگرشم مصرع دومش "که ز شکل سخنم دلگیرند"ه، ولی چون خیلی به موضوع ربط داره نمینویسمش.کلاً داستان در این مورد بود که من خیلی بدبختم و فلک زدم و هیچکسی منو دوس نداره و دلم "مهر حوری روشان و لب شیرین دهنان"می خواد و ....(آره جونِ خودم)
به من ده که بدنام خواهم شدن خراب می و جام خواهم شدن(ربطی نداره،خودم میدونم)
خیلی هم دوست دارم راجع به اتفاقی که امروز در دانشکده افتاد بنویسم، ولی خفه خون میگیرم و فقط میگم:"بابا تو دیگه خیلی جدی گرفتی!"،اصلا شاید همینو هم نگفتم؛آره، نگم بهتره کلاً،خوبه پس نمیگم ؛به قول حاجی حسن: ?who cares




