مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جشن

دیروز جشن فارغ اتحصیلی بود.چهره آدمهایی که شاید بعضیهاشان دو سالی بود که همدیگر را ندیده بودند،همه ازشادی در اوج فلک بودند نه از اینکه از اینجا می روند، بلکه به خاطر اینکه از اینجا رفتنشان هم تبدیل به یک خاطره خوب شده بود. ولی وقتی آن عکس ها با آن آهنگ ویژه اش پخش شد ، شاید تازه فهمیدند که دیگر تمام شد!. تمام آن خاطره شیرین ،دوستی های فراموش نشدنی،دوستی های فراموش شدنی. در ذهن همه شان می شد مرور خاطره های گذشته را دید،می شد قهقهه های بلند،گریه های پنهان ،دوستی ها ،قهرها، دوباره دوستی ها،شاید کینه ها ، شاید ناراحتی ها را دید.خیلی هاشان شاید مدتها آرزوی رفتن از اینجا را داشتند ولی شاید تازه فهمیدند که چقدر سخت است دل کندن از همین خراب شده!

خرم؟؟؟ آنروز کزین منزل ویران بروم                          راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

وقتی تو چشم های علی اشک دیدم ، یک لحظه گفتم "آخه تو که فارغ اتحصیل نمیشی"،ولی می دانستم که خودم هم همین حس را دارم. تازه دیدم چقدر اینجا را دوست دارم ،تک تک آدمهایش را، آدمها با اخلاقهای متفاوت،دوستها،دشمنها،شاید آنهایی که حتی آدم نیستند،تک تک پله هایش را که شاید تعدادش را فقط کورنگ حفظ باشد،تک تک کاشی هایش را،تک تک استادهایش را با وجود اینکه ...

من همه اینها را دوست دارم،چگونه یک سال یا دو سال دیگر اینجا را رها کنم.من حتی عاشق کینه های بچه گانه ای هستم که اینجا بوجود می آید،عاشق دوستهایی که ظاهرا به یک املت آدم را می فروشند ولی وقتی مشکلی داری می توانی غم خودت را در چهره آنها هم ببینی.عاشق مسخره شدن،عاشق شاخ شدن یک بچه دوست داشتنی که" تا اعدامش نکنی آدم نمیشه!"بله، من اینجا را دوست دارم با وجود اینکه تقریبا تمام روزها زودتر از 1 یا 2 بعد از ظهر از خواب بلند نمی شوم.من عاشق اینم که 3 بعد از ظهر به دانشکده بیایم و دو ساعتی با بچه ها باشم بعد دوباره برگردم خوابگاه بخوابم،من عاشق اینم که...

دیروز بابای کیهان اومدن خوابگاه.خاطرات جالبی از دوره دانشجیشون تعریف می کردن،وسط یکی از این خاطره معلوم شد که با بابای یکی دیگه از بچه ها تو دوره دانشجویی دوست بودن.خلاصه شماره پدر اون فرد پیدا شد و بعد از سی سال این اولین جمله بود:"سلام من یکی از دوستای قدیمی شما هستم،اسممو نمی گم ولی بین من و شما یک سوت خاصی بود که تو طبقه آخر دانشکده علوم می زدیم"،بعد از چند لحظه یک قهقهه بلند،شادی ای که در چهره این مرد موج می زد،نه، هیچ کلمه ای نمی تواند توصیف کند.

فکر کردم شاید ناراحتی جدایی آخر تحصیل به لذت پیدا کردن یک دوست بعد از سی سال بیارزد.شاید سی سال دیگر وسط خیابان ...  

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد                              به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد