مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
غرور

 

پرندۀ سیاه قدرت بالهای نیرومندش را به  رخ جاذبه میکشد و با دو ضربه متوالی بر هوا، سرعت فرارش از زمین را افزایش می دهد. بدون شک این نقطه بالاترین ارتفاعیست که تا کنون تجربه کرده است. گرچه بسیار شجاع می نماید ولی غرور او را تا این ارتفاع بالا کشانده است، غروری که خطر را به ذلتِ باختن ترجیح می دهد. چند روز پیش را به خاطر می آورد، وقتی که او قوی ترین بود و جفتش زیباترین . ولی حالا رقیبی دارد، رقیبی که انگار از پیروزی خود کاملاً مطمئن است. پرندۀ سیاه اکنون به نقطه اوج رسیده، به سرعت بالهای خود را می بندد و اندام زیبایش را مغلوب جاذبه می کند. سقوطی شگفت انگیز، تحسین برانگیز و البته کمی هم غمبار، چرا که اینبار باید خیلی بیش از پیش به زمین نزدیک شود. شاید چشمان خیلی دقیق بتوانند اثرات ترس را در لرزش اندامش ببینند.

پرندۀ سفید بر بالای درخت بلندی بالهایش را بسته و بی حرکت ناظر است، ناظر پیکار ترس و غرور در چشمانش، ترس برای از دست دادن جفت دیرین و غرور که مانع بیان این ترس است، غروری که حفظ ارزش خود را از به خطر انداختن جان جفت، والاتر میداند. غروری که مانع ابراز علاقه به جفتش شده است، هرچند شاید ابراز علاقه هم نمی توانست پرندۀ سیاه را از این کار باز دارد.

خونسردی در اندام پرندۀ رقیب به راحتی قابل مشاهده است.بر روی شاخه دیگری از درخت نشسته و بالهایش را به نشانه آرامش باز کرده است. حتی چشمان بی بصیرت هم درخشش اعتماد به نفس را در چشمانش می بینند.بی اعتنا به پرندۀ سیاه فقط به پرندۀ سفید نگاه می کند.

و چقدر زیباست اشکِ ندامت در چشمان خیرۀ پرندۀ سفید وقتی شاهد به خاک و خون کشیده شدن اندام جفت گذشته اش است.شاید

 

نامه ای به همسرم

یه کم تند نوشتم ولی دلم نیومد سانسورش کنم

به نام بشر که محکوم به پذیرفتن آزادیست

همسر عزیزم سلام

بانوی من بالاخره روزی من از این دنیا خواهم رفت و تو تنها خواهی شد.

بانوی من آن روز خیلی هم دور نیست .

بانوی من یادت می آید آن روز که مأموریت داشتم و می خواستم با تو خداحافظی کنم، و می دانستم که می خواهی زودتر من بروم پس ملتمسانه از تو تقاضا کردم که لااقل بعد از من اندکی صبر کنی (شاید من برگشتم) و بعد پیش معشوق خود بروی.

بانوی من یادت هست اولین باری که یکدیگر را دیدیم .یادت هست که من آن موقع ها توی پارک سیگار می کشیدم و سر خود را بالا می گرفتم و دود را حلقه حلقه بیرون می دادم و تو آمدی و گفتی:ببخشید آقا شما چقدر خوشگل سیگار میکشید. و من هم چون تازه از شهرستان آمده بودم و کلمه خوشگل را تا به حال از دهان هیچ دختری نشنیده بودم و هرگز حتی فکر هم نمی کردم که لبهای یک دختر ممکن است تا این حد بنفش باشد، با همان نگاه اول یک دل نه صد دل عاشق تو شدم و یادت هست که می گفتیم این عشق همان عشق واقعی است که توی کتاب ها می نویسند. یادت هست که تو چقدر فداکاری کردی پسری چون من را پذیرفتی که پدرم حتی اسم اسپینوزا را هم نمی توانست درست تلفظ کند! . پدرم می گفت تو بی پدر و مادری ولی پدربزرگم اصرار داشت که پانزده،شانزده تا پدر داری و من از همین تناقض ساده به حماقت بچه گانه خانواده خود خندیدم و برخلاف نظر آنها با تو ازدواج کردم. یادت هست مادرم می خواست دخترعمه ام را برایم بگیرد و من به او گفتم که ابروهای دخترعمه ام به هم وصلند که هیچ، تازه لب هایش هم بنفش نیست.یادت هست دخترعمه ام چقدر ناراحت بود و تو به او گفتی:عزیزم زنها باید به خودشون برسن.و چه عروسی مسخره ای بود که تمام ایل ما تویش بودند و من چقدر از تو خجالت کشیدم چرا که فرهنگمان خیلی با هم فرق داشت و تو حتی پدرت هم توی عروسی نیاورده بودی. تو با وجود همه اینها با منی ساختی که حتی حوصله کار کردن را نداشتم و فقط حالم برای نوشتن مساعد بود و چون قلمم بسیار خوب بود(مادرم همیشه می گفت) فکر کردم که شاید همین نوشتن کفاف زندگی کوچک و بی دغدغه ای که تو میگفتی را بدهد.

بانوی من یادت هست از دورانی که با هم برفراز قله های بزرگ، توی دل جنگلهای پهناور شمال  و در کنار ساحل خلیج همیشگی فارس فریاد می زدیم که ای ایران دوستت داریم و تو می گفتی که مرا از ایران هم بیشتر دوست داری و من می فهمیدم که در دلت این نبود ولی چه می شد کرد که من می دانستم امروزه دوست داشتن به معنای تصاحب نیست و درک کرده بودم که دنیا دیگر فرق کرده است. ولی نمیدانم برای چه اینها را میگفتی شاید جو طبیعت تو را می گرفت و ناگهان به فرهنگ احمقانه پدرانمان در گذشته می رفتی.ولی هر چه بود من آن لحظات را دوست داشتم.

بانوی من یادت هست به من یاد دادی که تنها چیزی که خواستنی است نجات بشر و آزادی اوست و من فهمیدم که دین برای تصاحب جان و مال و ناموس ما آمده و نتیجه ای جز بدبختی و فقر برای ما به ارمغان نمی آورد. یادت هست با هم به مهمانی های ضد دین می رفتیم و تو از آن نوشدنیهای تلخ می خوردی که من هیچ وقت نتوانستم به آنها لب بزنم چون حتی بویش را هم نمی توانستم تحمل کنم . همانجا بود که آن پسر را دیدی که هم قدش و هم موهایش از من بلندتر بود و با او رقصیدی.شب که راجع به او با تو صحبت کردم، مرا روستایی عقب افتاده خواندی و حرفهایی زدی که معنیش این بود که روشنفکر حق ندارد از رقصیدن زنش با پسر دیگری ناراحت شود و یادت هست که گفتی چقدر به داشتن شوهر روشنفکری چون من افتخار می کنی. من به این فکر کردم که این روشنفکری که تو میگویی چقدر شبیه به آن آخرالزمانی است که مادربزرگ می گفت، زن فهمیده ای بود فقط خیلی قدیمی یا به قول تو اُلدفَشِن فکر می کرد. آن جمله ژان پل سارتِر(یادت هست چقدر روی کسره سارتِر تمرین کردیم) را هنوز یادم هست که می گفت روشنفکران محکوم به تنهاییند و تو برای همین بود که بیشتر وقتت را با من نمیگذراندی. چه دوران خوبی بود چقدر در تنهایی کانت، نیچه و... خواندم.

بانوی من یادت هست آن روز که من توی تاکسی از شنیدن بیداد استاد شجریان آنچنان ناراحت شدم که بالا آوردم و تو خوشحال شدی که همسرت طاقت شنیدن موسیقی سیصد،چهارصد سال پیش را ندارد .یادت هست که من گفتم شاید از غذای مدیترانه ای است که توی جدیدترین رستورانی که دوستت معرفی کرده خوردیم وتو خیلی ناراحت شدی . بعد من گفتم که غذای روشنفکران باید ساده باشد ولی تو خندیدی و گفتی :بچه دهاتی من روشنفکر بودنو بهت یاد دادم. این اولین باری بود که من با تو مخالفت کردم و گفتم: بهتره با همون دوست پسر خوشگلت به این رستورانها بری . تو من را به بی غیرتی متهم کردی و من تعجب کردم که چطور تو نمی دانی یک روشنفکر نمی تواند غیرت داشته باشد وقتی بر سر مقبره فروید فاتحه خوانده است.از آنجا به بعد بود که من فهمیدم تو و امثال تو هم ادعای روشنفکری دارید و خودتان کاملاً آن را درک نکرده اید . از همان زمان بود که به تو آزادی کامل دادم، چون دیگر می دانستم که ازدواج صرفاً یک مسأله رسمی است که صمیمیت و تعهد از آن حذف شده است.فکر می کنم همان روزها بود که من درباره دوست پسرت با تو صحبت کردم و تو نمی توانستی باور کنی که این من هستم که می گویم دردنیای امروز به جز ازدواج زن و مرد مدلهای دیگرش هم پذیرفته شده (تویی که خودت چشم مرا به روی حقیقت باز کرده بودی). هرچند شیر مادرم برایم حرام شد ولی من دیگر به این خرافات هزار و چهارصد ساله اعتقاد نداشتم. یادت هست تو هم چقدر عصبانی بودی و من فقط گفتم همانطور که من تو را آزاد می گذارم تو هم باید همین رفتار متقابل را داشته باشی چرا که ما هر دو انسانیم آن هم از نوع روشنفکرش.

بانوی من اکنون که این نامه را برای تو می نویسم دو هفته ای است که دیگر در بیمارستان به ملاقاتم نمی آیی و من در آستانه مرگ فقط به این فکر می کنم که دلم برای نماز خواندن مادرم، عصبانیت های پدرم و حتی دخترعمه ام که شاید از تو زیباتر بود،تنگ شده. نمی دانم مرا چه شده، ولی گاهی اوقات به این می اندیشم که کاش فکرم تاریک مانده بود تا حداقل در این روزهای آخر یک نفر ملاقات کننده داشتم. 

 

   

 

دلفریب نباتی

برو ای دلبر زیبا، تو ز من بیزاری                              در پی آن رخ زیبا دل سنگین داری

دوش جانم به در آمد ز ستمکاری چون                     دیدم سر گیسوی تو در دست سپهسالاری

دیده ی هر کس و ناکس به تنت روشن شد              نام تو زینت و زیب سر هر بازاری

کام دادی به جهان از لب شیرین خودت                    نوبت ما که رسیده، سر و پا انکاری؟

جام در دست من خسته و غمگین خالیست             چون که ساقی به گدای تو ندارد کاری

گرچه چون گل به دل عالم و آدم رفتی                      لیک در چشم من اکنون صنما چون خاری

به خدا ارزش این دل تو ندانی، گم شو                     تو همان به که شدی بازی هر طرّاری

دل بی رنگ خودم دوش رهاندم ز تو تا                     می گلگون خدا گشت ز قلبم جاری

غم دلبر مخور ای "مهر" اگر فهم نکرد                       که "امیر" آید و گوید به چه خوش اشعاری

 

تاریخ: ۲۱ خرداد ۸۷

 

Lost highway
یک بزرگراه.....بله باز هم همان یک بزرگراه،آنقدر خلوت که وقتی گوشَت را هم روی زمین می گذاری  هیچ چیز نمی شنوی. ماشینت را آنطرف بزرگراه پارک کرده ای،پارک که نه ، روشن، درها باز و صدای یک آهنگ،آهنگی که دو ساعت(شاید هم بیشتر) است دارد یک ریتم ساده را تکرار می کند و تو چرا به آن گوش می کنی،شاید چون منظم است،منظم تر از آهنگ های غمگین ،منظم تر از آهنگ های شاد،منظم تر از هر آهنگی ،هر ریتمی که تا حالا شنیده ای :سیاه چنگ سیاه سیاه چنگ چنگ ، فقط همین ،حتی نت اش هم عوض نمی شود ، فکر کنم "می" باشد.به جز چراغهای ماشین و بزرگراه، آن هم فقط همان قسمتش را که نور ماشین روشن کرده، چیز دیگری دیده نمی شود،شاید چون شب است،انگار دنیا فقط همین بزرگراه است و تو و ماشینت . وتو ماشین را نگه داشتی و فقط داری به صدای آهنگ گوش می کنی به امید اینکه یک صدای دیگر،شاید حتی صدای یک جیرجیرک روال این ریتم تکراری را بشکند.بزرگراه آنقدر خلوت است که جرأت می کنی وسطش روی زمین دراز بکشی...بله در آسمان هم ستاره ای نیست ،دنیا فقط همین بزرگراه است وتو و ماشینت.دیگر خسته شدی برای چه باید توی این بزرگراه حرکت کنی،این همه حرکت کردی چه دیدی،فقط خط های سفید منقطع روی صفحه سیاه بزرگراه که ریتمشان همان ریتم آهنگ بود حتی وقتی سرعتت را تغییر دادی، آنها سبقت را برای تو مجاز می کنند و تو فکر کردی و دیدی که آخر سبقت از چی؟ سبقت از کی؟مگر چیزی به غیر از تو و این بزرگراه و ماشینت وجود دارد؟...از وقتی یادت می آید بزرگراه را در شب دیده ای ،فقط شب، پس حتماٌ خورشیدی هم وجود ندارد،بله فقط تویی و بزرگراه و ماشینت.بهتر بگویم تو و بزرگراه و ماشینت و امیدت،امید به یافتن چیز دیگری در بزرگراه،شاید همان جیرجیرکی که گفتم،امیدی که تا زنده ای نابود نمی شود...مگر مرگی هم در کار است؟، آخر چگونه بمیری؟ ،اینجا که فقط تویی و ماشینت و بزرگراه ....و تو به میان حرف من می پری:--و امیدم.اگر ناامید بشوم میمیرم. اگر ناامید بشوم تو هم میمیری!
برسد به دستِ آیه الله العظمی علی مهدوی

دستم به قلم نمی رود باز                   جز آنکه کنم به نامت آغاز*

جناب آقای مهدوی دوست عزیز و هم دانشکده ای محترم

با سلام

متأسفانه یا خوشبختانه مشاهده کردم جنابعالی نسبت به تحریر اجوبیه برای مرسوله ییشین بنده اقدامی نفرموده  و صرفاً به تحریر نظری خارج از ادب و نه لایق سخنوری  چون شما اکتفا نمو ده اید، لذا برآن شدم تا دلائل این بی توجهی عامدانه را (گرچه خود از روی نبود حوصلت پنداشتید) از نظر خود اینگونه تشریح نمایم.

اولا احتمال می دهم که مرسوله اینجانب به دلیل دارا بودن واژه های دشوار در ظرف فهم شما نگنجیده باشد و آن را حمل بر گزافه گویی نموده باشید فلذا از محضر آن استاد گرانمایه خواهش عذر و طلب عفو می نمایم و به جهت اثبات ندامت خویش است که در این نوشته تا حد امکان به استفاده از کلمات خارج ازعرف روی نیاورده ام.

دوما نامه های قبلی به مزاح و به جهت آوردن خنده بر لبهای شیرین یکدیگر نگاشته شده بود،لیک اینطور که آشکار گردید این تحریرات گرایش به افزایش دارند ، فلذا جنابعالی مشاهده کردید اگر به جواب دادن همانند گذشته کمر ببندید، نه تنها قلم در دستانتان شکوه آغاز می کند بلکه بعید  نیست دیگر بازدید کنندگان صفحه نیز تاب نکته ها و لغز های فراوان این مرسولات را نیاورند و لب به اعتراض بگشایند . در پوست خود نمی گنجم از داشتن دوستی تا این حد آینده نگر . بنده نیز بدینوسیله از آن نویسنده ماهر و عالیقدر عاجزانه تقاضا دارم که پا روی غرور خویش نهاده و از جواب دادن به این نامه امتناع ورزند(یا حداقل تأمل بیشتری نمایند).

از طرف دیگر همزمانی بدیُمن آغاز رقابت هایی که به Euro 2008 خوانده می شوند(به امید قهرمانی لاجوردی پوشان**)و قرابت ایّام امتحانات پایان ترم و همچنین، همانطور که مستحضرید اسفبار بودن وضعیت تحصیلی معلومُ الحال جنابعالی(البته بنده حقیر نیز با وجود افتخارات فراوان، این ترم کم از دیگر دوستان ندارم)، مزید بر علت می گردد تا نسبت به خاتمه این مبارزات لفظی اقدام کنیم.

به عنوان دلیلی دیگر لازم می بینم جمله ای را که با چاشنی طنز در گذشته های نه چندان دور به این نالایق می فرمودید، با زبان گفتاری یادآوری کنم :"همه چی که دیگه مسخره بازی نیس" .

                                                                        ملالی نیست جز استرس بسیار

                                                                            با عرض ارادت بیشمار

                                                                             شاگرد جناب شهسوار

                                                                      امیرآقای بیکار،در ۲۱ امین بهار

....................................................................................................................

*شعر مال خودمه دنباله شاعرش نباشید

**تازه دیروز متوجه هم گروهی فرانسه ،ایتالیا و هلند شدم(هرآنچه ناسزا می دانستم حواله کردم) 

 

 

جمعه
نور از لای کرکره پنجره اتاق اندک اندک وارد می شود و حرکت می کند وقتی روی چشمانش می افتد انگار صدایش کرده باشند تکانی می خورد و غلت می زند ، پشتش را به پنجره می کند،خورشید باز هم خوابش را به هم زده است. نه .... دیگر نمی تواند بخوابد،حیف شد خواب جالبی بود تازه به قسمت های خوبش رسیده بود.روی تخت بلند می شود به نظر می رسد هنوز در فکر خواب دیشب است.منتظر است در اتاق باز شود ،مادرش وارد شود و بگوید که صبحانه حاضر است.چقدر خوب است مادر، چرا همیشه صبحانه زودتر از ما از خواب بیدار می شود! دستانش را بالا می برد ،کش .قوسی به خود می دهد و خمیازه ای می کشد ، نه .....مادر هنوز نیامده است،دستش را دراز می کند،ساعت را از روی میز کنار تخت بر می دارد چشمانش را می مالد تا بتواند خوب ساعت را ببیند .9:00 ، نه امکان ندارد مادر تا این ساعت خوابیده باشد،چقدر دیر است،شاید آمده و دلش نیامده او را از خواب بیدار کند،آخر امروز جمعه است،دیشب تا دیر وقت مشقهایش را می نوشته ،از جایش بلند می شود، در اتاق نیمه باز است آن را کاملاً را باز می کند، بیرون تاریکتراز داخل اتاق است.انگار محیط خانه مرده است هیچ صدایی شنیده نمی شود،کمی نگرانی را می توان از روی چهره اش خواند،شاید حتی جرات تمرکز روی آنچه الآن در فکرش می گذرد را ندارد.هیچ بویی درخانه نمی آید،دلش نیمرو با کره می خواهد.نکند مادر ...،نه .... پس چرا هنوز بیدار نشده ،اجازه فکر کردن به خودش نمی دهد.اتاق مادر درش بسته است لحظه ای مکث می کند،در را باز کند یا نه،باز می کند، .....این که اتاق مادر نیست!.....دیگر از دستش در رفته که این چندمین جمعه است که توی خوابگاه می خوابد ولی توی خانه بیدار می شود!
مستغنی!

تصمیم داشتم نوشته ای با عنوان"تقریرات جدی اندر مقولات مسخره" رو در وبلاگ بزنم ولی خوشم نیومد که تو بخونیش(با شما نیستم!)،یعنی دیدم که خیلی دیگه درون خودم رو به بیرون میریزم و دیگه گندش در میاد و بله دیگه.یه شعرم داشت که یه بیتشو که کلا با موضوع ربطی نداره مینویسم:

آن نصایح که تو دادی زاهد              همه در چشم خدا تزویرند

یه بیت دیگرشم مصرع دومش "که ز شکل سخنم دلگیرند"ه، ولی چون خیلی به موضوع ربط داره نمینویسمش.کلاً داستان در این مورد بود که من خیلی بدبختم و فلک زدم و هیچکسی منو دوس نداره و دلم "مهر حوری روشان و لب شیرین دهنان"می خواد و ....(آره جونِ خودم)

به من ده که بدنام خواهم شدن     خراب می و جام خواهم شدن(ربطی نداره،خودم میدونم)

خیلی هم دوست دارم راجع به اتفاقی که امروز در دانشکده افتاد بنویسم، ولی خفه خون میگیرم و فقط میگم:"بابا تو دیگه خیلی جدی گرفتی!"،اصلا شاید همینو هم نگفتم؛آره، نگم بهتره کلاً،خوبه پس نمیگم ؛به قول حاجی حسن:  ?who cares

جشن

دیروز جشن فارغ اتحصیلی بود.چهره آدمهایی که شاید بعضیهاشان دو سالی بود که همدیگر را ندیده بودند،همه ازشادی در اوج فلک بودند نه از اینکه از اینجا می روند، بلکه به خاطر اینکه از اینجا رفتنشان هم تبدیل به یک خاطره خوب شده بود. ولی وقتی آن عکس ها با آن آهنگ ویژه اش پخش شد ، شاید تازه فهمیدند که دیگر تمام شد!. تمام آن خاطره شیرین ،دوستی های فراموش نشدنی،دوستی های فراموش شدنی. در ذهن همه شان می شد مرور خاطره های گذشته را دید،می شد قهقهه های بلند،گریه های پنهان ،دوستی ها ،قهرها، دوباره دوستی ها،شاید کینه ها ، شاید ناراحتی ها را دید.خیلی هاشان شاید مدتها آرزوی رفتن از اینجا را داشتند ولی شاید تازه فهمیدند که چقدر سخت است دل کندن از همین خراب شده!

خرم؟؟؟ آنروز کزین منزل ویران بروم                          راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

وقتی تو چشم های علی اشک دیدم ، یک لحظه گفتم "آخه تو که فارغ اتحصیل نمیشی"،ولی می دانستم که خودم هم همین حس را دارم. تازه دیدم چقدر اینجا را دوست دارم ،تک تک آدمهایش را، آدمها با اخلاقهای متفاوت،دوستها،دشمنها،شاید آنهایی که حتی آدم نیستند،تک تک پله هایش را که شاید تعدادش را فقط کورنگ حفظ باشد،تک تک کاشی هایش را،تک تک استادهایش را با وجود اینکه ...

من همه اینها را دوست دارم،چگونه یک سال یا دو سال دیگر اینجا را رها کنم.من حتی عاشق کینه های بچه گانه ای هستم که اینجا بوجود می آید،عاشق دوستهایی که ظاهرا به یک املت آدم را می فروشند ولی وقتی مشکلی داری می توانی غم خودت را در چهره آنها هم ببینی.عاشق مسخره شدن،عاشق شاخ شدن یک بچه دوست داشتنی که" تا اعدامش نکنی آدم نمیشه!"بله، من اینجا را دوست دارم با وجود اینکه تقریبا تمام روزها زودتر از 1 یا 2 بعد از ظهر از خواب بلند نمی شوم.من عاشق اینم که 3 بعد از ظهر به دانشکده بیایم و دو ساعتی با بچه ها باشم بعد دوباره برگردم خوابگاه بخوابم،من عاشق اینم که...

دیروز بابای کیهان اومدن خوابگاه.خاطرات جالبی از دوره دانشجیشون تعریف می کردن،وسط یکی از این خاطره معلوم شد که با بابای یکی دیگه از بچه ها تو دوره دانشجویی دوست بودن.خلاصه شماره پدر اون فرد پیدا شد و بعد از سی سال این اولین جمله بود:"سلام من یکی از دوستای قدیمی شما هستم،اسممو نمی گم ولی بین من و شما یک سوت خاصی بود که تو طبقه آخر دانشکده علوم می زدیم"،بعد از چند لحظه یک قهقهه بلند،شادی ای که در چهره این مرد موج می زد،نه، هیچ کلمه ای نمی تواند توصیف کند.

فکر کردم شاید ناراحتی جدایی آخر تحصیل به لذت پیدا کردن یک دوست بعد از سی سال بیارزد.شاید سی سال دیگر وسط خیابان ...  

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد                              به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد