به صحرا دوش بودم با گروهی نمکزارِقشنگ و با شکوهی
همه خوشحال و خندان،شاد بودیم ولیکن بی خبر زان باد بودیم
همه در خواب غفلت خفته بودیم کمی تا قسمتی هم خسته بودیم
ز مهدی ناگهان برخواست آوا که دستم نور دارد امیر آقا
بدو گفتم که حرفش را نزن تو نباشد مشکلی پس بی خیال شو
که ناگه من صداهایی شنیدم به دستان خودم هم نور دیدم
علی از پشت من فریاد می زد چه فریادی!،چه طوری داد می زد!
غریو کوله اندازی برآورد جلودار عزیزم،یوسفِ مَرد
سریعا کوله ها را باز کردیم دویدن سمت غرب آغاز کردیم
چو از آن کوله هامان دور گشتیم دَمَر روی زمین چون مور گشتیم
همه از ترس در جورابمان قلب تمام جراتم شد نا گهان سلب
همه در فکر ایزد،منجی ما چو اسراییل در طوفان به دریا
یکی امّن یوجیب آغاز می کرد یکی با یاد رب پرواز می کرد
همه در فکر استغفار بودند چو موش اندر حضور مار بودند
تمام مرگ در آغوش ما بود عجب آغوش او هم کم دما بود
به اول رعد و برقی که شنیدم به کلی اعتـقادم خوار دیدم
به فکر آن جهان افتاده بودم به فکر مرگ اما زنده بودم
به خود گفتم خدا هم هست اما ولیکن عاجزی تو زان معما
چو گفتم حرف خود با این دل خود زمین روشن ز دوم برق هم شد
همی گفتم خدایا خورده ام *… تمام خاک دنیا تو سر من
خدایا من غلط کردم، ببخشید نباشم عاجز از این درک توحید
مگر دنیا ندارد نظم ،احمق شنیدم ناگهان بار دگر تق!!!
خدا،ار رحم کردی بر امیرت تمام عمر هستم من اسیرت
به واقع مرگ را احساس کردیم همگی لعن بر الیاس کردیم
چو از آن مهلکه سالم رهیدیم دوباره پیش بار خود رسیدیم
چو بر وفق مرادم گشت آن باد به سرعت کوله ها بر دوش افتاد
همه خسته ولی خوشحال بودند به سرعت راه را پس طی نمودند
خلاصه از خطر جستیم اما امیر عاجز بود از این معما؟؟؟
...................................................................
... قافیه (من) است .موانع ادبی مانع نوشتن شدند.




