آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388 ساعت 02:10 AM


مردان بزرگ سختشان است در بستر بیماری بمیرند. شهادت هنر مردان خداست.





del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 20 دی ماه سال 1388 ساعت 02:01 AM


کاغذ کامپیوتری نوبتش را که گرفت رفت و آرام روی صندلی های انتظار بانک نشست. عمدا صندلی را انتخاب کرد که نزدیک آدم های دیگر نباشد. اینکه حوصله صحبت های روزانه را نداشت از این انتخابش به وضوح مشخص بود. روی کاغذ نوشته بود شماره 338. سرش را بالا آورد، بزرگترین عددی که روی باجه ها میدید 214 بود. بانک های مرکز شهر همیشه صبح ها شلوغند. باید زیاد منتظر می ماند ولی علائم انتظار در چهره اش نمایان نبود. آرامشی داشت که هیچ وقت تجربه اش نکرده بود. پیرمردی کاغذ بدست آمد و کنارش نشست. زیر لب غر می زد. احتمال داد که پیرمرد برای آرامشش ارزشی قائل نشود. لحظه ای عصبی شد. فکر کرد شاید بهتر باشد برود و بیرون از بانک منتظر بماند ولی هیچ جای این شهر درندشت به اندازه این بانک برای این انتظار مناسب نبود. ترجیح داد تا زمانی که پیرمرد به حریم او تجاوز نکرده تصمیمش را به تعویق بیاندازد.

بلندگو اعلام کرد شماره 338 به باجه 14. در باجه 14 خانمی جوان نشسته بود. در چهره زن جوان هیچ عنصر جذابی نیود حداقل برای او. برعکس انتظاری که از کارمندان بانک داشت در ظاهر این زن بی حوصلگی ندید. همین اندکی آزارش داد.

-          بفرمایید؟

-          می خواهم حسابم را ببندم.

کارت ملی را به همراه دفترچه اش به سمت زن گرفت. آرامش و اطمینانی که در چشمانش بود زن را از پرسیدن هر سوال اضافی برحذر داشت. بدون اینکه به اطراف نگاه کند منتظر انجام عملیات بانکی شد. فقط خواهش کرد در صورت امکان قسمت اعظم پول را به صورت چک های صد هزار تومانی بگیرد.

پول های روی باجه درست یک ملیون چهارصد و سی چهار هزار تومان بودند. همه داراییش. دوبار شمردشان. پولها را که برداشت با همان آرامشی که وارد شده بود از بانک بیرون رفت.

دم نمایندگی جیورجیو از تاکسی پیاده شد. مستقیما به فروشگاه رفت. یک دست کت و شلوار مشکی. اورکت مشکی بلند. پیراهن سفید. کراوات قرمز. دستکش چرمی. یک دست لباس زیر و کفش مشکی سایز چهل ودو. مهم بود که لباس هایی را که همیشه دوست داشت بخرد. از بهترین نوعش. مهم بود که به اندازه کافی گران هم باشند. یک ادکلن گران قیمت هم لازم داشت. خیلی مهم بود که ادکلن همانی باشد که تعریفش را شنیده بود.

شامپو و صابون و تیغ ریش تراشی جدید را که همه از گران تر نوعی بودند که داروخانه داشت برداشت. شامپویش تمام نشده بود ولی خیلی مهم بود که با یک شامپوی جدید گران قیمت موهایش را بشوید. مهم بود که شامپو موهایش را سالم و خوش حالت نشان دهند. صورتش را هم باید خیلی دقیق اصلاح می کرد. مهم نبود چقدر زمان می برد.

لباس های تازه اش را با آرامش پوشید. دقت کرد که از پوشیدنشان کاملا لذت ببرد. جلوی آینه خودش را آماده می کرد. ادکلن جدید را هم باز کرد. خیلی آرام اندکی به بالای راست گردنش زد. دست کش های چرمی را برداشت و کفش ها را پوشید. تاکسی نیم ساعتی بود که دم در منتظر بود.

کنار دکه روزنامه فروشی تاکسی را منتظر گذاشت. باید روزنامه می خرید و البته سیگار. خیلی مهم بود که سیگارش گران قیمت ترین سیگار دکه باشد. مهم بود که در جیب کنار آن اورکت یک سیگار معمولی نباشد. یک فندک لوکس هم لازم داشت. مهم بود که فندک هم برای آن لباس ها کم نباشد.

خوردن غذا در یک رستوران شیک گران قیمت آن هم تنها، لذتی باور نکردنی دارد. مهم بود که غذایش را با آرامشی زیاد بخورد. همچنین خیلی خیلی مهم بود که انعام خوبی به گارسون ها بدهد. برایش مهم نبود که گارسون های آنجا کم انعام نمی گیرند و ممکن است حقشان نباشد. مهم این بود که از دادن انعام زیاد لذت ببرد. مهم این بود که گارسون ها با احترام او را بدرقه کنند. مهم این بود که گارسون ها او را مردی با شخصیت به یاد بیاورند.



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 1 آذر ماه سال 1388 ساعت 9:08 PM

اگر هم بتوانم بنویسم، شما نمی توانید بخوانید. دوستش دارم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 29 آبان ماه سال 1388 ساعت 03:26 AM



THIS KINGDOM SHALL FALL

AND FROM THE ASHES

SHALL ARISE A NEW ORDER

THAT WILL SHAKE

THE VERY FOUNDATIONS

OF THE WORLD



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo