صادقانه از تو

باز هم همان روش نشستن همیشگی. تنهایی نشسته ای، دست راستت یک سیگار، بین هر نفس یک بار سیگار را به لبهایت نزدیک می کنی و ریه هایت را از دودی پر می کنی که می دانی خیلی ضرر دارد. ولی تو به این فکر نمی کنی، تو داری به حرفهای دیگران فکر می کنی. دیگرانی که بعضی هایشان برایت مهمند، بعضی هایشان عزیز و بعضی هایشان هم .... نه تو از کسی متنفر نیستی. بلد نیستی متنفر باشی. بلد نیستی از کسی چیزی به دل بگیری. ولی افرادی هستند که از تو چیزی به دل گرفته اند، افرادی که نمی خواستی، افرادی که نمی دانستی. ولی خب باز هم شده همانی که نباید. یک نفس را به سرعت و با قدرت بیرون می دهی اندکی سرت را به عقب پرت می کنی مدتهاست که اینگونه پوزخند می زنی، پوزخندی که لبخندی به همراه ندارد.

همین جاست که به تو می گوید که به دیگران فکر نکنی چون فقط خودت مهمی. ولی نمی داند که تو نمی توانی، نمیتوانی چون دوستشان داری، نمی توانی چون نمی خواهی بتوانی بدون آنها زندگی کنی. آنهایی که حرفت را نفهمیدند، آنهایی که بغضت را ندیدند. بغضی که در گلویت گیر کرده است. بغضی که هر قدر هم به آن بخندی، هر قدر هم مسخره اش کنی باز هم هست، باز هم راه گلویت را می گیرد. بغضی که هیچ وقت نمی ترکد چون تو یک مرد هستی و مرد هم که گریه نمی کند. مرد باید سنگ زیر آسیاب باشد، آسیابی که خیلی هم سنگین نیست.

پس بخند، بخند به دنیایی که فقط زیبایی داردو بخند به دوستانی که دوستت دارند و دوستشان داری و نگو دیگر از آنچه آزارت داد، از آنچه ناراحتت کرد. و اینجاست که از ته دل می خندی و قهقهه می زنی و اینجاست که حواست به پیرمردی جلب می شود که احمقانه به تو خیره شده است و تا نگاهش می کنی سرش را پایین می اندازد. شاید او فکر می کند که تو دیوانه ای ولی نه ... من می دانم که تو دیوانه نیستی. تو فقط داشتی با من حرف می زدی، چون کس دیگری را نداری، کس دیگری را نداری که حرفت را بفهمد، کس دیگری را نداری که جای تو گریه کند.

نترس، نترس از اینکه آن پیرمرد راجع به تو چه فکر می کند. بخند، بخند هرچند خنده تلخ تو از گریه غم انگیزتر است.

کاملا بدون شرح

اخیراً در فلسطین اشغالی مسلمانان انسان دوست طی دو عملیات شهادت طلبانه با بلدوزر به اتوبوس اشغالگران غیرنظامی غیر مسلح حمله کرده و زن و بچه های اشغالگران را به سزای تجاوزگریشان رسانده اند .

نامه ای به خدا

خدمت بارگاه ملکوتی حضرت حق

با سلام و عرض شرمندگی از تقصیرات بسیار و گناهان بیشمار

بنده همان به که ز تقصیر خویش      روی به در گاه خدای آورد

ور نه  سزاوار  خداوندیش                کس نتواند که به جای آورد

 

خدایا بارها و بارها ایمان آوردم. بارها و بارها با تمام وجودم تو را خواندم ولی جوابی ندادی. خدایا اگر هستی که می دانی چه شبها تا صبح عبادت کردم چه نمازهایی که در تاریکی با حضور کامل قلب خواندم ولی ندیدم آن عشقی که عرفا از آن دم می زنند. خدایا به خودت قسم می خورم که ندیدم آنچه می گویند زیباییست، ندیدم آنچه می گویند اطمینان قلب است، ندیدم جزهمان که تلقین است همان که باشی یا نباشی تاثیر خودش را می گذارد . با خودم گفتم شاید من گنهکارم و تو جوابم را نمی دهی، ولی مگر نمی گوید:

کرم بین و لطف خداوندگار               گنه بنده کردست و او شرمسار

 

خدایا چند بار می خواهی مرا ناامید کنی. چند بار مرا از در خانه خودت می رانی. چند بار ایمان بیاورم و بعد در خانه ات این بیت حافظ را از ته دل بخوانم:

یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست        آنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود

 

بچه تر که بودم فکرمی کردم تو شبیه یک ابر بزرگ هستی که دو تا دست ابری کوچک دارد و چشم و دهانی که همیشه خندان است و بینی(یادم نیست بینی داشتی یا نه). ولی بزرگتر که شدم گفتند که خدا دیدنی نیست، شنیدنی نیست، اندام ندارد، پدرو مادر ندارد، فرزند ندارد و ... ولی از رگ گردن به تو نزدیکتر است. هرچه فکر می کنم اینها که می گویند به همان اندازه که نزدیک است به همان اندازه هم دور است چون به همان اندازه که همه چیز است به همان اندازه هم هیچ چیز نیست. خدایا مدتی است که تصمیم گرفتم تورا ترک کنم و دیگر سراغت را نگیرم. از این به بعد برای من خدا همان ابریست که همیشه می خندد.

 

سفیه

بیشتر از ۱ سال پیش علی آقا اینو برای من خوند.

قابل توجه من و کسانی که مثل من فکر! می کنند.

"وإذا قیل لهم ءامنوا کَمآ ءامن الناس  قالوا أنؤمن کمآ ءامن السفهآء  ألا إنهم هم السفهآء ولکن لا یعلمون"

و چون به آنها گفته شود:" همانگونه که مردم ایمان آوردند شما هم ایمان بیاورید". می گویند: "آیا همانگونه که کم خردان ایمان آورده اند ایمان بیاوریم؟". هشدار که آنان همان کم خردانند، ولی نمی دانند.(13 بقره)

مبارزه علیه مذهب

دیروز در خانه پدربزرگ با کتابی به نام بازشناسی قرآن برخورد کردم. کتاب در خارج از کشور به چاپ رسیده بود، مؤلفی به نام دکتر روشنگر(لقب مؤلف بود) داشت و طبق معمول هدفی نداشت جز کوبیدن اسلام و تلاش برای بدنامی آن. خوشبختانه این کتاب نیز مانند بسیاری از دیگر نمونه هایش منطق بسیار ضعیفی داشت و جواب دادن به آن خیلی دشوار نمی نمود.دو مورد در رابطه با این موضوع:

1.      متاسفانه با وجود این که جنبش های ضد دین در حال افزایش هستند، روحانیون محترم ما هنوز اندر خم کوچۀ "قال باقر و قال صادق" مانده اند و از کنار مبارزات ایدئولوژیکی با فتوای پاک کردن صورت مسأله می گذرند، در صورتی که اکثر این جنبش ها از پشتوانه علمی و منطقی چندانی برخوردار نیستند. جوابهای علمای عزیز! هم متاسفانه آنچنان سرشار از کلمات و جمله های متعصبانه است که حتی خواننده بی طرف را هم وادار به جبهه گیری می کند.

ضمنا نباید از یاد برد که دلیل بیشتر این جنبش ها همین روحانیون به ظاهر مسلمان هستند که در این گیرو دار مبارزات ضد مذهبی، به دنبال انحصارطلبی و چپاول مردم بدبختشان می باشند.

2.      یکی از بزرگترین شیپورهایی که اینگونه افراد در آن می دمند، مسائل حقوق زن در اسلام و تعدد زوجات پیامبر است که البته روش تخریب خوبی است چرا که زنان مظلومان همیشگی تاریخند و طرفداری از آنان یعنی جلب نظر نیمی از انسانها که بر نیمه دیگر خیلی هم کم تأثیر نمی گذارند!. مسأله حقوق زن در اسلام که بحث تازه ای نیست و من هم نه جرأت و نه فرصت  نوشتن درباره آن را دارم. در مورد توهین به محمد، آخرین پاراگراف مقاله ای از علی شریعتی به نام "زن در چشم و دل محمد" را در زیر می آورم:

 

"من هرگاه که بیاد خانه و زندگی محمد می افتم که جوانی و کمال را با بیوه زنی پنجاه تا هفتاد ساله گذراند و در پیری با بیوه زنانی جا افتاده و بچه دار، چون ام سلمه و زینب دختر خزیمه " مادر بینوایان" و بخصوص حفصه سرکرد و خانه اش آن بود و خوراکش آن، نمی توانم از افسوس خودداری کنم که محمد می توانست زنانی زیباتر از آنها داشته باشد و زندگی ای بهتر از این و نیز هر گاه که سخنان نویسندگان را می خوانم که از شهوترانی محمد سخن می گویند و از حرمسرای محمد، نمی توانم از شرم پریشان نوشم که یک انسان، حتی نویسنده، تا کجاها می تواند ننگین شود و به خاطر مصلحتی زشت سیمای حقیقتی زیبا را که فخر انسان است وسرمایه تاریخ به چنین پلیدی ها بیالاید! "

ارتوپد

نه ما مشکل داریم! اصلا هیچ وقت این مملکت درست نمیشه!

بعد از اینکه به میمنت و مبارکی، برنامه مفرح و شادی بخش بند عیش به سرپرستی سرکار علیه خانم نژ به پایان رسید. اینجانب ضمن مراجعت به خوابگاه تصمیمی مبنی بر عدم رویت دکتر را اتخاذ کردم. متاسفانه صبح روز بعد به دلیل ورم شدید خدمت دکتر عمومی کلینیک ۱۶ آذر همراه جناب مستطاب مهرداد خان رسیدیم. دکتر پس از فشارهای زیاد، اینجانبان را به سمت رادیولوژی هدایت کردند. دکتر رادیولوژیست به دلیل شلوغی کار، گرفتن پرتره از مچ پای بنده را بسیار سرسری انجام دادند و پس از اعتراض بنده نیز به گونه ای به بنده نگرستید که عاقلان به سفیهان.

ناچار دوباره خدمت آقای GP رسیدیم. ضمن افاضات بسیار زیاد و گهربار ایشان، این بنده حقیر درخواست وقت برای دکتر ارتوپد نمودم. متاسفانه اینگونه برآمد که لحن بنده بدون قصد و غرض خاصی باعث کور شدن نطق آن طبیب عزیز گردیده است . خلاصه این که دکتر عمومی به تنهایی می خواست نسبت به معالجه اینجانب اقدام کند که بنده رخصت نداده ام.

علی ای حال دکتر ارتوپد هم که با جناب مهدوی خدمتشان رسیدیم خیلی حالشان خوب نبود و احتمالا همسرشان از رفتن به خانه مادر شوهر امتناع ورزیده بودند. پس ایشان نیز به فشار محکمی به پای بنده قناعت کردند و ...

امروز به بیمارستان چمران شیراز رفتیم تا این پای صاحب مرده را به گچ آمیزش دهیم. عزیزی را آنجا آورده بودند که دچار یک فقره تصادف اتومبیلی گشته بودند و شکستگی باز داشتند. خلاصه اینکه آن عزیز با آن همه درد یک ساعتی در اورژانس بدون حتی یک مسکن معطل رزیدنت مربوطه بودند تا تشریف فرماییشان حاصل گردد.

در آخر اینکه غرض از ارائه این پست این بود که "دردم نهفته به ز طبیبان ایرانی"

غرور

 

پرندۀ سیاه قدرت بالهای نیرومندش را به  رخ جاذبه میکشد و با دو ضربه متوالی بر هوا، سرعت فرارش از زمین را افزایش می دهد. بدون شک این نقطه بالاترین ارتفاعیست که تا کنون تجربه کرده است. گرچه بسیار شجاع می نماید ولی غرور او را تا این ارتفاع بالا کشانده است، غروری که خطر را به ذلتِ باختن ترجیح می دهد. چند روز پیش را به خاطر می آورد، وقتی که او قوی ترین بود و جفتش زیباترین . ولی حالا رقیبی دارد، رقیبی که انگار از پیروزی خود کاملاً مطمئن است. پرندۀ سیاه اکنون به نقطه اوج رسیده، به سرعت بالهای خود را می بندد و اندام زیبایش را مغلوب جاذبه می کند. سقوطی شگفت انگیز، تحسین برانگیز و البته کمی هم غمبار، چرا که اینبار باید خیلی بیش از پیش به زمین نزدیک شود. شاید چشمان خیلی دقیق بتوانند اثرات ترس را در لرزش اندامش ببینند.

پرندۀ سفید بر بالای درخت بلندی بالهایش را بسته و بی حرکت ناظر است، ناظر پیکار ترس و غرور در چشمانش، ترس برای از دست دادن جفت دیرین و غرور که مانع بیان این ترس است، غروری که حفظ ارزش خود را از به خطر انداختن جان جفت، والاتر میداند. غروری که مانع ابراز علاقه به جفتش شده است، هرچند شاید ابراز علاقه هم نمی توانست پرندۀ سیاه را از این کار باز دارد.

خونسردی در اندام پرندۀ رقیب به راحتی قابل مشاهده است.بر روی شاخه دیگری از درخت نشسته و بالهایش را به نشانه آرامش باز کرده است. حتی چشمان بی بصیرت هم درخشش اعتماد به نفس را در چشمانش می بینند.بی اعتنا به پرندۀ سیاه فقط به پرندۀ سفید نگاه می کند.

و چقدر زیباست اشکِ ندامت در چشمان خیرۀ پرندۀ سفید وقتی شاهد به خاک و خون کشیده شدن اندام جفت گذشته اش است.شاید

 

نامه ای به همسرم

یه کم تند نوشتم ولی دلم نیومد سانسورش کنم

به نام بشر که محکوم به پذیرفتن آزادیست

همسر عزیزم سلام

بانوی من بالاخره روزی من از این دنیا خواهم رفت و تو تنها خواهی شد.

بانوی من آن روز خیلی هم دور نیست .

بانوی من یادت می آید آن روز که مأموریت داشتم و می خواستم با تو خداحافظی کنم، و می دانستم که می خواهی زودتر من بروم پس ملتمسانه از تو تقاضا کردم که لااقل بعد از من اندکی صبر کنی (شاید من برگشتم) و بعد پیش معشوق خود بروی.

بانوی من یادت هست اولین باری که یکدیگر را دیدیم .یادت هست که من آن موقع ها توی پارک سیگار می کشیدم و سر خود را بالا می گرفتم و دود را حلقه حلقه بیرون می دادم و تو آمدی و گفتی:ببخشید آقا شما چقدر خوشگل سیگار میکشید. و من هم چون تازه از شهرستان آمده بودم و کلمه خوشگل را تا به حال از دهان هیچ دختری نشنیده بودم و هرگز حتی فکر هم نمی کردم که لبهای یک دختر ممکن است تا این حد بنفش باشد، با همان نگاه اول یک دل نه صد دل عاشق تو شدم و یادت هست که می گفتیم این عشق همان عشق واقعی است که توی کتاب ها می نویسند. یادت هست که تو چقدر فداکاری کردی پسری چون من را پذیرفتی که پدرم حتی اسم اسپینوزا را هم نمی توانست درست تلفظ کند! . پدرم می گفت تو بی پدر و مادری ولی پدربزرگم اصرار داشت که پانزده،شانزده تا پدر داری و من از همین تناقض ساده به حماقت بچه گانه خانواده خود خندیدم و برخلاف نظر آنها با تو ازدواج کردم. یادت هست مادرم می خواست دخترعمه ام را برایم بگیرد و من به او گفتم که ابروهای دخترعمه ام به هم وصلند که هیچ، تازه لب هایش هم بنفش نیست.یادت هست دخترعمه ام چقدر ناراحت بود و تو به او گفتی:عزیزم زنها باید به خودشون برسن.و چه عروسی مسخره ای بود که تمام ایل ما تویش بودند و من چقدر از تو خجالت کشیدم چرا که فرهنگمان خیلی با هم فرق داشت و تو حتی پدرت هم توی عروسی نیاورده بودی. تو با وجود همه اینها با منی ساختی که حتی حوصله کار کردن را نداشتم و فقط حالم برای نوشتن مساعد بود و چون قلمم بسیار خوب بود(مادرم همیشه می گفت) فکر کردم که شاید همین نوشتن کفاف زندگی کوچک و بی دغدغه ای که تو میگفتی را بدهد.

بانوی من یادت هست از دورانی که با هم برفراز قله های بزرگ، توی دل جنگلهای پهناور شمال  و در کنار ساحل خلیج همیشگی فارس فریاد می زدیم که ای ایران دوستت داریم و تو می گفتی که مرا از ایران هم بیشتر دوست داری و من می فهمیدم که در دلت این نبود ولی چه می شد کرد که من می دانستم امروزه دوست داشتن به معنای تصاحب نیست و درک کرده بودم که دنیا دیگر فرق کرده است. ولی نمیدانم برای چه اینها را میگفتی شاید جو طبیعت تو را می گرفت و ناگهان به فرهنگ احمقانه پدرانمان در گذشته می رفتی.ولی هر چه بود من آن لحظات را دوست داشتم.

بانوی من یادت هست به من یاد دادی که تنها چیزی که خواستنی است نجات بشر و آزادی اوست و من فهمیدم که دین برای تصاحب جان و مال و ناموس ما آمده و نتیجه ای جز بدبختی و فقر برای ما به ارمغان نمی آورد. یادت هست با هم به مهمانی های ضد دین می رفتیم و تو از آن نوشدنیهای تلخ می خوردی که من هیچ وقت نتوانستم به آنها لب بزنم چون حتی بویش را هم نمی توانستم تحمل کنم . همانجا بود که آن پسر را دیدی که هم قدش و هم موهایش از من بلندتر بود و با او رقصیدی.شب که راجع به او با تو صحبت کردم، مرا روستایی عقب افتاده خواندی و حرفهایی زدی که معنیش این بود که روشنفکر حق ندارد از رقصیدن زنش با پسر دیگری ناراحت شود و یادت هست که گفتی چقدر به داشتن شوهر روشنفکری چون من افتخار می کنی. من به این فکر کردم که این روشنفکری که تو میگویی چقدر شبیه به آن آخرالزمانی است که مادربزرگ می گفت، زن فهمیده ای بود فقط خیلی قدیمی یا به قول تو اُلدفَشِن فکر می کرد. آن جمله ژان پل سارتِر(یادت هست چقدر روی کسره سارتِر تمرین کردیم) را هنوز یادم هست که می گفت روشنفکران محکوم به تنهاییند و تو برای همین بود که بیشتر وقتت را با من نمیگذراندی. چه دوران خوبی بود چقدر در تنهایی کانت، نیچه و... خواندم.

بانوی من یادت هست آن روز که من توی تاکسی از شنیدن بیداد استاد شجریان آنچنان ناراحت شدم که بالا آوردم و تو خوشحال شدی که همسرت طاقت شنیدن موسیقی سیصد،چهارصد سال پیش را ندارد .یادت هست که من گفتم شاید از غذای مدیترانه ای است که توی جدیدترین رستورانی که دوستت معرفی کرده خوردیم وتو خیلی ناراحت شدی . بعد من گفتم که غذای روشنفکران باید ساده باشد ولی تو خندیدی و گفتی :بچه دهاتی من روشنفکر بودنو بهت یاد دادم. این اولین باری بود که من با تو مخالفت کردم و گفتم: بهتره با همون دوست پسر خوشگلت به این رستورانها بری . تو من را به بی غیرتی متهم کردی و من تعجب کردم که چطور تو نمی دانی یک روشنفکر نمی تواند غیرت داشته باشد وقتی بر سر مقبره فروید فاتحه خوانده است.از آنجا به بعد بود که من فهمیدم تو و امثال تو هم ادعای روشنفکری دارید و خودتان کاملاً آن را درک نکرده اید . از همان زمان بود که به تو آزادی کامل دادم، چون دیگر می دانستم که ازدواج صرفاً یک مسأله رسمی است که صمیمیت و تعهد از آن حذف شده است.فکر می کنم همان روزها بود که من درباره دوست پسرت با تو صحبت کردم و تو نمی توانستی باور کنی که این من هستم که می گویم دردنیای امروز به جز ازدواج زن و مرد مدلهای دیگرش هم پذیرفته شده (تویی که خودت چشم مرا به روی حقیقت باز کرده بودی). هرچند شیر مادرم برایم حرام شد ولی من دیگر به این خرافات هزار و چهارصد ساله اعتقاد نداشتم. یادت هست تو هم چقدر عصبانی بودی و من فقط گفتم همانطور که من تو را آزاد می گذارم تو هم باید همین رفتار متقابل را داشته باشی چرا که ما هر دو انسانیم آن هم از نوع روشنفکرش.

بانوی من اکنون که این نامه را برای تو می نویسم دو هفته ای است که دیگر در بیمارستان به ملاقاتم نمی آیی و من در آستانه مرگ فقط به این فکر می کنم که دلم برای نماز خواندن مادرم، عصبانیت های پدرم و حتی دخترعمه ام که شاید از تو زیباتر بود،تنگ شده. نمی دانم مرا چه شده، ولی گاهی اوقات به این می اندیشم که کاش فکرم تاریک مانده بود تا حداقل در این روزهای آخر یک نفر ملاقات کننده داشتم. 

 

   

 

دلفریب نباتی

برو ای دلبر زیبا، تو ز من بیزاری                              در پی آن رخ زیبا دل سنگین داری

دوش جانم به در آمد ز ستمکاری چون                     دیدم سر گیسوی تو در دست سپهسالاری

دیده ی هر کس و ناکس به تنت روشن شد              نام تو زینت و زیب سر هر بازاری

کام دادی به جهان از لب شیرین خودت                    نوبت ما که رسیده، سر و پا انکاری؟

جام در دست من خسته و غمگین خالیست             چون که ساقی به گدای تو ندارد کاری

گرچه چون گل به دل عالم و آدم رفتی                      لیک در چشم من اکنون صنما چون خاری

به خدا ارزش این دل تو ندانی، گم شو                     تو همان به که شدی بازی هر طرّاری

دل بی رنگ خودم دوش رهاندم ز تو تا                     می گلگون خدا گشت ز قلبم جاری

غم دلبر مخور ای "مهر" اگر فهم نکرد                       که "امیر" آید و گوید به چه خوش اشعاری

 

تاریخ: ۲۱ خرداد ۸۷

 

Lost highway
یک بزرگراه.....بله باز هم همان یک بزرگراه،آنقدر خلوت که وقتی گوشَت را هم روی زمین می گذاری  هیچ چیز نمی شنوی. ماشینت را آنطرف بزرگراه پارک کرده ای،پارک که نه ، روشن، درها باز و صدای یک آهنگ،آهنگی که دو ساعت(شاید هم بیشتر) است دارد یک ریتم ساده را تکرار می کند و تو چرا به آن گوش می کنی،شاید چون منظم است،منظم تر از آهنگ های غمگین ،منظم تر از آهنگ های شاد،منظم تر از هر آهنگی ،هر ریتمی که تا حالا شنیده ای :سیاه چنگ سیاه سیاه چنگ چنگ ، فقط همین ،حتی نت اش هم عوض نمی شود ، فکر کنم "می" باشد.به جز چراغهای ماشین و بزرگراه، آن هم فقط همان قسمتش را که نور ماشین روشن کرده، چیز دیگری دیده نمی شود،شاید چون شب است،انگار دنیا فقط همین بزرگراه است و تو و ماشینت . وتو ماشین را نگه داشتی و فقط داری به صدای آهنگ گوش می کنی به امید اینکه یک صدای دیگر،شاید حتی صدای یک جیرجیرک روال این ریتم تکراری را بشکند.بزرگراه آنقدر خلوت است که جرأت می کنی وسطش روی زمین دراز بکشی...بله در آسمان هم ستاره ای نیست ،دنیا فقط همین بزرگراه است وتو و ماشینت.دیگر خسته شدی برای چه باید توی این بزرگراه حرکت کنی،این همه حرکت کردی چه دیدی،فقط خط های سفید منقطع روی صفحه سیاه بزرگراه که ریتمشان همان ریتم آهنگ بود حتی وقتی سرعتت را تغییر دادی، آنها سبقت را برای تو مجاز می کنند و تو فکر کردی و دیدی که آخر سبقت از چی؟ سبقت از کی؟مگر چیزی به غیر از تو و این بزرگراه و ماشینت وجود دارد؟...از وقتی یادت می آید بزرگراه را در شب دیده ای ،فقط شب، پس حتماٌ خورشیدی هم وجود ندارد،بله فقط تویی و بزرگراه و ماشینت.بهتر بگویم تو و بزرگراه و ماشینت و امیدت،امید به یافتن چیز دیگری در بزرگراه،شاید همان جیرجیرکی که گفتم،امیدی که تا زنده ای نابود نمی شود...مگر مرگی هم در کار است؟، آخر چگونه بمیری؟ ،اینجا که فقط تویی و ماشینت و بزرگراه ....و تو به میان حرف من می پری:--و امیدم.اگر ناامید بشوم میمیرم. اگر ناامید بشوم تو هم میمیری!