لبت را دیگری بوسد.... مَنَت وصف دهن گویم؟!
تنت با دیگری خوابد.... مَنَت سیمین بدن گویم؟!
کسی مدح عسل گوید کزو شیرین شود کامش
تو بر کام رقیبانی.... مَنَت شکر دهن گویم؟!
دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان |
سریال گمشدگان
معروفترین سریال جهان پرفروشترین سریال جهان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
لبت را دیگری بوسد.... مَنَت وصف دهن گویم؟!
تنت با دیگری خوابد.... مَنَت سیمین بدن گویم؟!
کسی مدح عسل گوید کزو شیرین شود کامش
تو بر کام رقیبانی.... مَنَت شکر دهن گویم؟!
دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم.
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را.
برسان سلام ما را.
باز هم همان روش نشستن همیشگی. تنهایی نشسته ای، دست راستت یک سیگار، بین هر نفس یک بار سیگار را به لبهایت نزدیک می کنی و ریه هایت را از دودی پر می کنی که می دانی خیلی ضرر دارد. ولی تو به این فکر نمی کنی، تو داری به حرفهای دیگران فکر می کنی. دیگرانی که بعضی هایشان برایت مهمند، بعضی هایشان عزیز و بعضی هایشان هم .... نه تو از کسی متنفر نیستی. بلد نیستی متنفر باشی. بلد نیستی از کسی چیزی به دل بگیری. ولی افرادی هستند که از تو چیزی به دل گرفته اند، افرادی که نمی خواستی، افرادی که نمی دانستی. ولی خب باز هم شده همانی که نباید. یک نفس را به سرعت و با قدرت بیرون می دهی اندکی سرت را به عقب پرت می کنی مدتهاست که اینگونه پوزخند می زنی، پوزخندی که لبخندی به همراه ندارد.
همین جاست که به تو می گوید که به دیگران فکر نکنی چون فقط خودت مهمی. ولی نمی داند که تو نمی توانی، نمیتوانی چون دوستشان داری، نمی توانی چون نمی خواهی بتوانی بدون آنها زندگی کنی. آنهایی که حرفت را نفهمیدند، آنهایی که بغضت را ندیدند. بغضی که در گلویت گیر کرده است. بغضی که هر قدر هم به آن بخندی، هر قدر هم مسخره اش کنی باز هم هست، باز هم راه گلویت را می گیرد. بغضی که هیچ وقت نمی ترکد چون تو یک مرد هستی و مرد هم که گریه نمی کند. مرد باید سنگ زیر آسیاب باشد، آسیابی که خیلی هم سبک نیست.
پس بخند، بخند به دنیایی که فقط زیبایی داردو بخند به دوستانی که دوستت دارند و دوستشان داری و نگو دیگر از آنچه آزارت داد، از آنچه ناراحتت کرد. و اینجاست که از ته دل می خندی و قهقهه می زنی و اینجاست که حواست به پیرمردی جلب می شود که عامیانه به تو خیره شده است و تا نگاهش می کنی سرش را پایین می اندازد. شاید او فکر می کند که تو دیوانه ای ولی نه ... من می دانم که تو دیوانه نیستی. تو کس دیگری را نداری، کس دیگری را نداری که حرفت را بفهمد، کس دیگری را نداری که جای تو گریه کند.
نترس، نترس از اینکه آن پیرمرد راجع به تو چه فکر می کند. بخند، بخند هرچند خنده تلخ تو از گریه غم انگیز تر است.
از همان موقع شروع شد. از همان وقتی که رنگ قرمز خون را روی دستهایش دید. فقط روی دستش نبود البته. روی تیغه فلزی چاقوی دسته قهوه ای آشپزخانه هم خون بود. با وجود اینکه مطمئن بود در لحظه ضربه چاقو را کاملا در بدنش فرو کرده ولی همه تیغه خون نداشت. دستش می لرزید ولی نمی دانست چرا. از نظر او چیز عجیبی اتفاق نیافتاده بود. برایش واضح بود که مجبور بوده. هیچ چیز و هیچ کس هم نمی توانست او را متهم کند یعنی اصلا حق نداشت متهم کند.
از همان موقع شروع شد این احساس لعنتی. دلش می خواست عذاب وجدان داشته باشد. دلش می خواست ناراحت باشد. می دانست کارش اشتباه نبوده ولی فکر میکرد اگر عذاب وجدان نداشته باشد حتما مشکل روانی دارد. بارها دلایلش را برای خودش تکرار کرده بود تا شاید دلش قبول کند که عذاب وجدان لازم ندارد. همیشه هم دلایل به نظرش منطقی می رسید ولی باز همان آش بود و همان کاسه. همان حس همیشگی. چرا من عذاب وجدان ندارم؟
ما آدمها همیشه دل را دست کم می گیریم. همیشه فکر میکنیم با دلیل و برهان می شود راضیش کرد، غافل از اینکه دل کار خودش را میکند. او میداند چطور باید قوت دلایل و استحکام برهانهایمان را بگیرد، فقط زمان می خواهد. آنقدر تلاش می کند تا با یک ضربه تمام کاخی که ساختیم فرو بریزد. آن موقع است که مغز برهنه با دل روبرو می شود، انچه همیشه از آن فرار می کرده. جنگی که خود از پیش به شکست در آن ایمان دارد.
کاش جرات داشت حداقل پشیمان باشد.